تنها نقشهٔ خداوند برای رستگاری به نتیجه خواهد رسید
۲۶ تیر ۱۴۰۵
کنت واپنیک
تفسیر دکتر کنت واپنیک از درس ۸۶ در کتاب «سفری در ژرفای کتاب کار دورهای در معجزات»
این ایدهها برای مرور امروز هستند:
(۷۱) تنها نقشهٔ خداوند برای رستگاری به نتیجه خواهد رسید.
تنها نقشهٔ خدا برای رستگاری میتواند کارساز باشد، زیرا هیچ برنامهٔ دیگری قادر به نجات ما نیست.تمام برنامههای دیگر بیرونی هستند و از همان ابتدا برای شکست طراحی شدهاند؛ زیرا همگی توجه ما را از ذهن، که هم سرچشمهٔ مسئلهٔ ماست و هم سرچشمهٔ رستگاریمان، منحرف میکنند.
برای من احمقانه است که اینسو و آنسو سرگردان به دنبال رستگاری بگردم.من آن را در بسیاری از افراد و بسیاری از چیزها دیدهام، اما وقتی به آن رسیدم، فهمیدم که آنجا نیست.
ما ناآگاهانه از برنامهٔ ایگو پیروی کردهایم؛ همان برنامهای که میگوید: «بجوی اما نیاب» بنابراین، هر جا که برای یافتن رستگاری جستجو کردیم، سرانجام تنها با ناامیدی روبهرو شدیم.خداهای دروغین رستگاری یعنی همان روابط ویژه، همیشه شکست میخورند؛ زیرا اساساً برای همین هدف ساخته شدهاند.آنها جانشین چیزی شدهاند که تنها همان میتواند ما را نجات دهد.مهمتر از آن، این خداهای دروغین ساخته شدهاند تا ما را در وضعیت دائمیِ بیتوجهی به قدرت ذهن نگه دارند؛ به گونهای که هرگز از قدرت انتخاب دوبارهٔ ذهن استفاده نکنیم؛ یعنی انتخاب رستگاری به جای بردگی.
من در مورد این که رستگاری چیست اشتباه کردم.
در اینجا نیز اشاره به همان روابط ویژه است.هدف عیسی این است که ما وابستگیهای ویژهٔ خود را ببخشیم؛ همراه او به آنها نگاه کنیم و دریابیم که چه اندازه دیوانهوار در بیرون از خود به دنبال چیزی بودهایم که خوشبختمان کند.به این ترتیب درمییابیم که ویژه بودن هرگز راهی برای زندگی نیست، زیرا کار نمیکند.تا زمانی که عشق و آرامش را بیرون از خود جستجو کنیم، هرگز آنها را نخواهیم یافت.به این بخش زیبا از فصل «در بیرون از خودت جستجو نکن» توجه کنید که هم ناامیدیِ دنبال کردن خداهای دروغین ویژه را نشان میدهد و هم امید برای تنها به دنبال خدا بودن:
یک خدای دروغین نمیتواند جای خداوند را بگیرد.بگذار او عشقش به تو را به یادت بیاورد، و به دنبال غرق کردنِ آوای او در نوای ناامیدی عمیق برای خدایان دروغین خود نباش.امید خودت را بیرون از پدرت جستجو نکن.زیرا امید به خوشبختی، ناامیدی نیست.
هرگاه بدون قضاوت به جستجوی اشتباه خود برای یافتن این خداهای دروغین نگاه کنیم، آزاد میشویم که انتخاب دیگری داشته باشیم؛ یعنی رستگاری را به جای ویژه بودن برگزینیم.
من دیگر جستجوی بیهودهای انجام نخواهم داد.تنها نقشهٔ خداوند برای رستگاری به نتیجه خواهد رسید.و من شاد خواهم شد زیرا نقشهٔ او هرگز شکست نمیخورد.
اکنون که اندکی به سلامت عقل بازگشتهایم، تصمیم میگیریم دیگر وقت خود را صرف جستجوی چیزی نکنیم که هرگز یافت نخواهد شد.تنها راهی را برمیگزینیم که ما را به خانه بازمیگرداند؛ راه بخشایش.در همین انتخاب، رستگاری ما نهفته است.و در همین انتخاب، شادی حقیقی ما نیز یافت میشود.
اکنون به نخستین کاربرد عملی این اندیشه میپردازیم:
نقشهٔ خداوند برای رستگاری مرا از این ادراکم نجات خواهد داد.
توجه کنید که قرار نیست از خودِ این موقعیت نجات پیدا کنیم؛ هرچه که این «موضوع» باشد.ما لازم نیست از هیچ وضعیت بیرونی نجات یابیم؛ بلکه باید از برداشت خود نسبت به آن رها شویم.عبارت کاملاً دقیق و حسابشده انتخاب شده است: «نقشهٔ خداوند برای رستگاری مرا از این ادراکم نجات خواهد داد.» هرگاه وسوسه میشویم از چیزی ناراحت شویم، کافی است به یاد آوریم که این ناراحتی صرفاً برداشت ما از مسئله است.مشکل، آن چیزی نیست که گمان میکنیم در بیرون قرار دارد.مشکل، شیوهٔ دیدن ماست.و این یعنی باید ببینیم با کدام معلم به آن نگاه میکنیم: ایگو، یا عیسی.اگر ناراحت هستیم، همین ناراحتی نشان میدهد که ایگو را به عنوان معلم خود انتخاب کردهایم.نقشهٔ خدا برای رستگاری از ما میخواهد ذهن خود را تغییر دهیم؛ یا دقیقتر بگوییم، معلم خود را عوض کنیم.بنابراین، هرگاه از روند امور ناراضی هستیم، تنها کافی است دریابیم که صدای نادرستی را انتخاب کردهایم و اکنون همان صدا در حال تفسیر این موقعیت است.
به بیان دیگر: نقشهٔ خدا برای نجات ما این است که معلم دیگری را انتخاب کنیم.وقتی از نگاه عیسی به موقعیت مینگریم، درمییابیم که این اتفاق فرصتی است تا ببینیم در ذهن خود چه میگذرد.اگر از چیزی که ظاهراً بیرونی است ناراحت نمیشدیم، هرگز فرصتی پیدا نمیکردیم که آن را دوباره به درون ذهن بازگردانیم و بفهمیم که همهٔ آن صرفاً فرافکنی ذهن بوده است.به همین دلیل است که روابط ویژه، در نهایت نجاتدهندگان ما هستند.آنها این فرصت را در اختیار ما قرار میدهند که برداشتهای نادرست خود را دوباره بررسی کنیم.و هنگامی که درمییابیم مسئله در درون ذهن ماست، آنگاه آزاد میشویم که انتخاب دیگری انجام دهیم.
این هیچ مورد استثنایی در نقشهٔ خداوند برای رستگاری من نیست.
اصل بخشایش همیشه مؤثر است.همانگونه که دوره میگوید: «هیچ ترتیبی از نظر دشواری در معجزات وجود ندارد.» هیچ ادراکی از درد، رنج یا ناراحتی وجود ندارد که با کنار گذاشتن رنجشها و احساس گناه، و پذیرفتن آمرزش برای خود، دگرگون نشود.نقشهٔ خدا برای رستگاری بسیار ساده است.و دقیقاً به همین دلیل است که همیشه کار میکند.
باشد تا این را تنها در نور نقشهٔ خداوند برای رستگاری ادراک کنم.
در اینجا ما آگاهانه بینش مسیحا را جایگزین ادراکهای تحریفشدهٔ ایگو میکنیم.به بازی زیبای واژهٔ «نور» توجه کنید که دو معنا را همزمان در بر دارد: نخست، دیدگاه و زاویهٔ نگاه؛ یعنی از منظر خدا و مسیحا دیدن.دوم، نور حقیقی که تاریکیِ رنجشها، قضاوتها و کینههای ما را از میان برمیدارد.
(۷۲) نگه داشتن گلایهها، حملهای به نقشهٔ خداوند برای رستگاری است.
عیسی ما را یک گام فراتر میبرد و بُعد هدفمند خشم را آشکار میکند: خشم مستقیماً به نقشهٔ آمرزش حمله میکند؛ نقشهای که توجه ما را به درون معطوف میسازد، جایی که نظام فکری نفس، یعنی گناه و حمله، از میان برداشته میشود.
نگه داشتن گلایهها تلاشی است برای اثبات این که نقشهٔ خداوند برای رستگاری به نتیجه نخواهد رسید.اما تنها نقشه او است که به نتیجه میرسد.پس با نگه داشتن گلایهها، من میخواهم تنها امیدم را به رستگاری از آگاهی خودم حذف کنم.
تنها امید به رستگاری در این است که مسئولیت کامل رنجی را که تجربه میکنم بپذیرم؛ رنجی که بازتاب انتخاب اولیهٔ من برای باور به این است که موجودی گناهکار و مجرم هستم و سزاوار درد و مجازاتم.اما در تلاشی دیوانهوار برای رهایی از این درد، گناه را بر دیگری فرافکنی میکنم و به او حمله میکنم.بنابراین، تنها زمانی میتوانم نجات یابم که به آن بخشِ تصمیمگیرندهٔ ذهنم بازگردم و این انتخاب اشتباه را اصلاح کنم.اما هنگامی که خشمگین میشوم و داوریهای خود را موجه میدانم، در حقیقت واقعیتِ بدن و گناه، هم گناه تو و هم گناه خودم را تأیید میکنم.افزون بر این، آگاهانه باور دارم که گناه در من نیست، ذهنی وجود ندارد، و همهچیز تنها در جهانی از بدنها رخ میدهد؛ جهانی که در آن رنجشها واقعیاند و مسئولیت آنها بر عهدهٔ من نیست.
وقتی به عیسی میگویم: «چیزی درست نیست، زیرا در آرامش نیستم»، به او اجازه میدهم به من بیاموزد که آنچه در تو مرا آشفته میکند، در واقع بخشِ جداشدهای از همان چیزی است که در خودم مرا آشفته کرده است: احساس گناه من به خاطر جدایی از محبت خدا.عیسی به من کمک میکند دریابم که اکنون، هنگام نگاه کردن به این موقعیت، میان ادراک نادرست و رستگاری در حال انتخاب هستم.کمکم درمییابم که ادراک من نتیجهٔ انتخاب من است: یا رنجشهای نفس، یا معجزهٔ روحالقدس.اولی مرا هرچه بیشتر در دنیای گناه و حمله ریشهدار میکند، در حالی که دومی مرا به ذهنم بازمیگرداند؛ همان جایی که رستگاری در آن قرار دارد.
من دیگر نمیخواهم با بهترین مصالح خود به این شیوهی دیوانهوار ستیز کنم.میخواهم نقشهٔ خداوند برای رستگاری را بپذیرم، و شاد باشم.
دردی که از انتخابهای نادرستم ناشی شده است، سرانجام مرا برمیانگیزد که از این دیوانگی دست بردارم؛ از این باور که خودم بهتر میدانم چه چیزی به سود من است.با شادی اعلام میکنم: «ترجیح میدهم شادمان باشم تا اینکه حق با من باشد.» (م_۲۹_۷_۱∶۹) و «و شادمان و سپاسگزار هستم از اینکه در اشتباه بودم.» (د_۱۸۴_۱۵∶۴)
در همین روحیه، یعنی انتخاب سلامت عقل، زیرا میخواهم شاد باشم، با اشتیاق تمرینهای مشخص امروز را انجام میدهم:
زمانی که به این نگاه میکنم، در حال انتخاب بین ادراک نادرست و رستگاری هستم.
اگر من زمینههای گلایه را در این ببینم، زمینههای رستگاری را نخواهم دید.
این نیازمند رستگاری است، نه حمله.
اکنون میآموزم که تمام شرایط زندگیام، چه مربوط به گذشته، چه اکنون و چه آنچه انتظارش را دارم، فرصتی هستند تا متفاوت ببینم.مشکلات من، در اصل، مشکلات ادراکیاند.ادراکهایم از افکارم سرچشمه میگیرند، و افکارم نیز از تصمیم ذهن برای پیروی از نفس یا روحالقدس ناشی میشوند.انتخاب درستاندیشانهٔ بخشایش، شیوهٔ تفکر نفس را اصلاح میکند؛ همان شیوهای که ادراکهای نادرستِ مبتنی بر رنجش و حمله را به وجود آورده بود.اکنون که شاد بودن را انتخاب کردهام، در همهچیز زمینهای برای بخشایش و رستگاری میبینم.تنها اگر بخواهم همچنان در دردِ احساس گناه باقی بمانم، دلیلی برای رنجش خواهم یافت.اما خوشبختانه، همانگونه که عیسی بارها به ما یادآوری میکند «دیگر به تمامی بیعقل نیستم.» (م_۱۶_۶_۸∶۸) ازاینرو، پاسخ من به هر موقعیت، درخواست رستگاری است، نه حمله.
نکتهٔ پایانی: رستگاری به این معنا نیست که من تو، یا آن موقعیت، یا حتی خودم را نجات میدهم.آنچه نجات مییابد، برداشتی است که در ذهنم از آن موقعیت دارم؛ زیرا ذهنم را دربارهٔ آن تغییر میدهم.همهٔ موقعیتها، بدون استثنا، دعوتی برای همین تغییر درونی هستند.به یاد داشته باش:
بنابراین، به دنبال تغییر دادن دنیا نباش، بلکه انتخاب کن که ذهنیت خود را دربارهٔ دنیا تغییر دهی.
دورهای در معجزات | ۲۴ تیر ۱۴۰۵
۲۳ تیر ۱۴۰۵
دورهای در معجزات
خداوند وظیفهٔ خود را با یک بدن تسهیم نمیکند.او وظیفهٔ آفرینش را به فرزندش عطا کرد زیرا وظیفهٔ خود او است.این گناه نیست که وظیفهٔ فرزند را کشتار بدانی، بلکه این بیعقلی است.آنچه که یکسان است نمیتواند وظیفهٔ متفاوتی داشته باشد.آفرینش وسیلهٔ گسترش خداوند است، و آنچه از آن او است باید از آن فرزند او نیز باشد.یا پدر و فرزند قاتل هستند، یا هیچکدام قاتل نیستند.زندگی مرگ را به وجود نمیآورد، همانند خودش را میآفریند.
گلایههای من، نور این دنیا را در درونم پنهان میکنند
۱۷ تیر ۱۴۰۵
کنت واپنیک
تفسیر دکتر کنت واپنیک از درس ۸۵ در کتاب «سفری در ژرفای کتاب کار دورهای در معجزات»
مرور امروز درسهای زیر را در بر میگیرد:
(۶۹) گلایههای من، نور این دنیا را در درونم پنهان میکنند.
این اندیشه ادامهی همان موضوعی است که پیشتر دربارهاش صحبت کردیم.
گلایههای من چیزی را به من نشان میدهند که وجود ندارد، و چیزی را که میخواهم ببینم از من پنهان میکنند.
در ذهن ما بخشی وجود دارد که مشتاق شناختن «خودِ حقیقی» ماست؛ اما در همان حال، بخشی دیگر از ذهن از این حقیقت هراس دارد و میخواهد در برابر آن از خود دفاع کند.به همین دلیل، عیسی از ما میخواهد که دوباره انتخاب کنیم.ما زمانی انتخاب نادرستی کردیم؛ انتخاب کردیم که حقیقت وجودمان را بپوشانیم.اما اکنون، با استفاده از همان قدرت انتخابی که ذهن در اختیار دارد، میتوانیم آن تصمیم را وارونه کنیم و آنچه را پنهان کرده بودیم، دوباره آشکار سازیم.
با این شناخت، من گلایههایم را برای چه میخواهم؟آنها مرا در تاریکی نگه میدارند و نور را پنهان میکنند.
واقعیت این است که، هرچند ناخودآگاه، ما همان تاریکی را میخواهیم.زیرا در روشنایی حقیقت خدا، دیگر هیچ هویت فردی و هیچ وجود ویژه و جداگانهای باقی نمیماند.لازم است صادقانه ببینیم که پشت چسبیدن به گلایه ها هدفی نهفته است: حفظِ «خودِ ویژه» و جداافتادهی خودمان.ما با استفاده از تاریکیِ گناه، حمله و قضاوت، نور عشق را پنهان میکنیم تا این هویت جداگانه همچنان پابرجا بماند.
گلایهها و نور نمیتوانند همراه با هم باشد، اما نور و رؤیت باید برای دیدن من به هم بپیوندند.برای دیدن، باید گلایهها را کنار بگذارم.
این، در نهایت، اصل ماجراست: آیا واقعاً میخواهم ببینم یا نه؟
اگر پاسخ من مثبت باشد، باید اجازه دهم عیسی چشمان من باشد؛ و این یعنی دیگر قضاوت نکنم.نتیجهی انتخابم همیشه به من نشان خواهد داد که کدام راه را برگزیدهام.هرگاه خود را خشمگین، افسرده، گناهکار، ترسان یا مضطرب مییابم، این نشانهی آن است که در آن لحظه حقیقتاً نخواستهام ببینم.
با انتخاب ایگو، تنها چیزی که میشناسم فردیت و جدایی است.در این حالت، هویت جداگانهٔ من ظاهراً محفوظ میماند؛ هرچند بهای آن، زندگی در رنج و بدبختی است.
من میخواهم ببینم، و این همان وسیله خواهد بود که من با آن توفیق خواهم یافت.
اکنون دیگر حاضر نیستیم فقط «در امان اما درمانده» باشیم.ما خواهان آن بینشی هستیم که همهٔ فرزندان خدا را یکسان میبیند؛ بینشی که مقدمهٔ به یاد آوردن یگانگی ما به عنوان مسیحا است.
در این دیدگاهی که از رها کردن گلایه ها زاده میشود، شادی راستین خود را بازمییابیم.
پس با چه اشتیاقی این کاربردهای عملی را تمرین میکنیم:
باشد تا از این به عنوان سدی برای رؤیت استفاده نکنم.
نور دنیا با درخشش خود همهٔ این را بر طرف خواهد کرد.
من نیازی به این ندارم.
من میخواهم ببینم.
تمرین مداوم این درسها به ما کمک میکند تا به شکاف موجود در ذهن خود آگاه شویم.بخشی از ذهن هنوز نمیخواهد به خانه بازگردد و همین بخش علت تجربهٔ ما از این دنیاست.در مقابل، بخش دیگری همان شاگرد دورهای در معجزات است که حقیقت را میطلبد.لازم است هر دو بخش را به خوبی بشناسیم، زیرا تنها در این صورت میتوانیم میان آنها انتخابی آگاهانه و معنادار داشته باشیم.
باید عمیقاً درک کنیم که گلایههای ایگو نور آرامش و شادی را از ما پنهان میکنند و ما را در تاریکیِ رنج و درد باقی میگذارند.تنها زمانی که رابطهٔ مستقیم میان تصمیم ما برای حمله و رنجی که تجربه میکنیم را ببینیم، انگیزه خواهیم یافت که با تمام وجود بگوییم: «من به این نیازی ندارم.» و درست در همین شناخت است که بینش حقیقی آغاز میشود؛ بینشی که در آن، نور بخشایش بر همهٔ دردها میتابد و آنها را از میان برمیدارد.
(۷۰) رستگاری من از من سرچشمه میگیرد.
عیسی و روحالقدس بیرون از من نیستند؛ همانگونه که رستگاری نیز بیرون از من نیست.در حقیقت، خودِ من نیز از خویشتن جدا نیستم!
من امروز تشخیص خواهم داد که رستگاریام در کجا است.در من است، زیرا خاستگاه آن در آنجا است.رستگاری خاستگاه خود را ترک نکرده است، پس نمیتواند ذهن مرا ترک کرده باشد.من به دنبال آن در بیرون از خودم نخواهم گشت.در بیرون یافت نمیشود که به درون آورده شود.
این دقیقاً همان کاری است که انسانها میخواهند با خدا، عیسی و دورهای در معجزات انجام دهند: آنها را بیرون از خود ببینند.اما باید دریابیم که رستگاری تنها در درون ما قرار دارد؛ در قدرت ذهن برای انتخاب عیسی به عنوان آموزگار خود، نه انتخاب ایگو.رستگاری در خودِ عیسی نیست، بلکه در توانایی ذهن ما برای برگزیدن او نهفته است.
همانگونه که پیشتر نیز گفتیم، عیسی همواره از ما خواسته است که بیرون از رؤیا به سوی او برویم.اما ما پیوسته کوشیدهایم او را به درون رؤیا بیاوریم تا هویت ایگوییمان همچنان محفوظ و دستنخورده باقی بماند.آنچه لازم است این است که دست عیسی را بگیریم و همراه او از میان رؤیا عبور کنیم، تا سرانجام همراه او از آن بیرون برویم.
در مقابل، ایگو میکوشد رؤیا را زنده و پابرجا نگه دارد، و هشدار عیسی در اینجا دقیقاً دربارهٔ همین موضوع است.یاد خدا در ذهن ماست؛ همانجایی که رؤیا از آن آغاز شده و در همانجا نیز پایان مییابد.برچیده شدن رؤیا همان رستگاری است؛ و این رستگاری در انتخاب بهیاد آوردن سرچشمهٔ خود، در ذهنمان، قرار دارد.
ما به عنوان اندیشهای در ذهن خدا، هرگز او را ترک نکردهایم و او نیز هرگز ما را ترک نکرده است؛ زیرا اندیشه هرگز از سرچشمهٔ خود جدا نمیشود.از همین رو باید رستگاری را در ذهنِ درستِ خود بجوییم؛ همان جایگاهی که خانهٔ عیسی است و یاد خدا در آن، در انتظار پذیرش ماست؛ تا سرانجام از رؤیای جدایی و مرگ بیدار شویم.
اما از درون من به ورای من خواهد رسید، و همهٔ چیزهایی که من میبینم فقط بازتاب آن نور خواهند بود که در من و در خود آنها تابش میکند.
اکنون میدانیم که منظور از «هر آنچه میبینم» دیدن با چشم جسمانی نیست.ما قرار نیست واقعاً نوری فیزیکی را در انسانها یا اشیا مشاهده کنیم.از آنجا که این نور، اندیشهای برخاسته از ذهنِ درست است، آنچه در چشمها «میبینند» بازتاب مییابد، همان نورِ بخشایش است.افزون بر این، هنگامی که این نور در ذهن گسترش مییابد، تمام فرزند خدا شفا مییابد؛ زیرا ذهن فرزند خدا یکی است.
سپس عیسی بار دیگر از ما میخواهد که این اندیشه را در سراسر روز به کار ببریم.
باشد تا این مرا وسوسه نکند که در بیرون از خودم به دنبال رستگاری باشم.
من اجازه نخواهم داد که این با آگاهی من از خاستگاه رستگاریام تداخل کند.
این هیچ قدرتی برای دور کردن رستگاری از من ندارد.
به بیان دیگر، این انتخابِ خود ماست که آیا اجازه دهیم جهان آرامش ما را از ما بگیرد یا نه؛ زیرا جهان، از آنجا که صرفاً یک توهم است، بهخودیِ خود هیچ قدرتی ندارد و هیچ کاری نمیتواند انجام دهد.تنها ما صاحب قدرت هستیم، اما همان قدرت را بر جهان فرافکنی میکنیم.
این ذهن است که بر ضد آرامش عیسی انتخاب میکند، و او از ما میخواهد تسلیم این وسوسه نشویم، زیرا چنین انتخابی هرگز شادی حقیقی برایمان به ارمغان نمیآورد.او نگاه ما را از جهان به درون خودمان معطوف میکند.این تغییر هدف، از گناه به رستگاری، بازتاب تصمیم ماست برای آنکه سرچشمهٔ خود و حقیقت خویش را دوباره به یاد آوریم.
عشق مرا همانند خودش آفرید
۶ تیر ۱۴۰۵
کنت واپنیک
تفسیر دکتر کنت واپنیک از درس ۸۴ در کتاب «سفری در ژرفای کتاب کار دورهای در معجزات»
این جمله، بیانگر حقیقت یگانگی خدا و هویت راستین ما به عنوان مسیح است.
من در همانندی با آفریدگارم هستم.
این عبارت برگرفته از آیهای در کتاب مقدس است که میگوید انسان به «صورت و شباهت خدا» آفریده شد (پیدایش ۱:۲۶-۲۷).اما عیسی در دوره ای درمعجزات این مفهوم را با معنایی کاملاً متفاوت به کار میبرد.من در صورت و شباهت سرچشمهٔ خود آفریده شدهام؛ زیرا خدا روح محض است و من نیز روح هستم.او بیشکل، جاودانه و تقسیمناپذیر است، و من نیز چنینم.بنابراین:
من نمیتوانم رنج بکشم، نمیتوانم فقدان را تجربه کنم و نمیتوانم بمیرم.من یک بدن نیستم.امروز میخواهم واقعیتم را بشناسم.من هیچ خدای دروغینی را پرستش نخواهم کرد، و خودپندارهام را جایگزینِ خویشتنم نخواهم کرد.
روشن است که عیسی انتظار ندارد همین امروز این حقیقت را به طور کامل زندگی کنیم.هنوز نه.تنها چند درس پیشتر به ما گفته بود که هنوز در جایگاهی نیستیم که حتی معنای حقیقی بخشایش را درک کنیم، چه رسد به آنچه ورای بخشایش قرار دارد.پس این نیز یکی دیگر از همان سخنان دلگرمکنندهٔ عیسی است؛ جایی که به ما یادآوری میکند در هر لحظه این توانایی را داریم که این حقیقت را برای خود برگزینیم.حتی اگر تصمیم بگیریم فعلاً از این امکان استفاده نکنیم، حقیقت همچنان پابرجاست.
در واقع، ما بدن نیستیم؛ ما روح هستیم، و از این رو نه رنج واقعی میبینیم، نه چیزی را از دست میدهیم و نه میمیریم.این همان یادِ «خودِ حقیقی» ماست که با شکیبایی در بالای نردبان انتظار میکشد تا ما از میان ابرهای گناه و حمله بالا برویم و به آن بازگردیم.همانگونه که کتاب بارها و بارها، با بیانی متفاوت، به ما یادآوری میکند:
صلح یک میراث طبیعی روح است.هر کس آزاد است که از پذیرش میراث خود خودداری کند، اما آزاد نیست که میراث خود را تعیین کند.
ما در درون رؤیای جدایی آزادیم هر آنچه میخواهیم باور کنیم؛ اما این خواستههای بیهوده برای پرستیدن بتها، هیچ ارتباطی با ارادهٔ خدا ندارند؛ ارادهای که تنها واقعیت ما و تنها «خودِ» حقیقی ماست.
من در همانندی با آفریدگارم هستم.عشق مرا همانند خودش آفرید.
عیسی بار دیگر به مضمون اصلی درس بازمیگردد و از ما نیز میخواهد همراه او به همان حقیقت بازگردیم.هرچه بیشتر مایل باشیم جانشینهای فرسوده و بیارزشِ ایگو را کنار بگذاریم و حقیقت وجود خود را بپذیریم، مسیر بازگشت ما سریعتر و آسانتر خواهد شد.و آن حقیقت این است که ما در صورت و شباهت آفریدگار و سرچشمهٔ خود آفریده شدهایم؛ سرچشمهای که چیزی جز خودِ عشق نیست.این اندیشه در تمرینهای کاربردی درس نیز تکرار میشود:
باشد تا وهمی از خودم را در این نبینم.
با نگریستن به این، باشد تا آفریدگارم را به یاد بیاورم.
آفریدگارم این را آنگونه که من میبینم نیافرید.
منظور از «این»، هر موقعیتی است که ما را به این باور میرساند که موجوداتی آسیبپذیر و جسمانی هستیم؛ موقعیتی که این باور را تقویت میکند که ما آن «خودِ» باشکوهِ روحانی نیستیم که خدا آفریده است.نکتهای که عیسی میخواهد بر آن تأکید کند این است که اگر احساس میکنیم چیزی ما را آزرده یا برعکس، سرمست و هیجانزده کرده است، تنها به این دلیل است که خودمان انتخاب کردهایم آن را چنین ببینیم.
هیچ چیز ذاتاً قدرت آن را ندارد که حال ما را خوب یا بد کند.این تنها انتخاب ذهن برای پیروی از ایگوست؛ انتخابی که از آن رو انجام میدهیم که هنوز ارزش بیشتری برای ایگو قائل هستیم تا برای «خودِ» یگانه و غیر دوگانهای که خدا آفریده است.
عیسی از ما میخواهد تنها یک خواسته داشته باشیم: اینکه بخواهیم دوباره انتخاب کنیم.میخواهد هر رویداد روزمان را فرصتی ببینیم برای به یاد آوردن آفریدگارمان.وقتی چنین انتخابی میکنیم، درمییابیم که عشق کامل نمیتوانسته جهانی را که اکنون تجربه میکنیم، بیافریند.بنابراین آنچه میبینیم نمیتواند حقیقت داشته باشد.و آنچه حقیقت ندارد، هرگز نمیتواند هیچ قدرتی بر ما داشته باشد.
(۶۸) عشق هیچ گلایهای را نگه نمیدارد.
عیسی بار دیگر به موضوع بسیار مهم رنجشها و افکار حمله بازمیگردد.آنچه در اینجا تلویحاً بیان میشود این است که رنجشهای ما صرفاً بر ما عارض نمیشوند؛ بلکه ما آگاهانه آنها را انتخاب میکنیم، زیرا میخواهیم شخص دیگری را مسئول اندوهی بدانیم که از جدایی خود از عشق احساس میکنیم.
به جای آنکه مسئولیت «گناه» خیالیِ خود را بپذیریم و با ترسی که ما را به جدایی از عشق کشاند روبهرو شویم، آن گناه را انکار میکنیم، آن را از هویت خود جدا میسازیم و سپس از طریق فرافکنی، رنجش خود را متوجه شخص دیگری میکنیم؛ هر کسی که باشد.او را به همان چیزی متهم میکنیم که در نهان باور داریم خود مرتکب شدهایم.
تمام این فرایند در خدمت هدف ایگوست: حفظ بقای خود از طریق انکار قدرت ذهن و بیخبر نگه داشتن ما از جایگاه حقیقیمان؛ تا جایی که خود را «در رحمت نیروهایی بیرون از خویش، و در برابر عواملی که هیچ کنترلی بر آنها نداریم» احساس کنیم.
گلایهها کاملاً با عشق بیگانهاند.گلایهها به عشق حمله میکنند و نور آن را پنهان میسازند.اگر من گلایهها را نگه دارم در حال حمله به عشق هستم، پس در حال حمله به خویشتنم هستم.در این صورت خویشتنم برایم بیگانه میشود.
دقیقاً همین، هدف رنجشهاست.من میخواهم «خویشتن حقیقی» برایم بیگانه بماند، زیرا در مسیح هیچ فردیت و جداییای وجود ندارد.بنابراین، رنجشها نقطه اوج راهبرد ایگو هستند؛ راهبردی که میکوشد یادِ اینکه واقعاً چه کسی هستم، برای همیشه از آگاهیام پنهان بماند.
تصمیم من برای فردیت، احساس گناهی که از انتخاب خاصبودن ناشی میشود، و فرافکنیِ افکار حمله، همگی لایههای دفاعی ایگو هستند که حافظه عشق را از دسترس من دور نگه میدارند.از این رو، این رویدادهای بیرونی نیستند که نورِ خویشتن حقیقی مرا میپوشانند.اما این حقیقت مانع نمیشود که من با اصرار به عیسی بگویم:
«البته که نمیتوانم به امور مقدس بیندیشم یا خدا و مسیح را به یاد آورم!ببین امروز چه بر سرم آمد!ببین آن آدم وحشتناک چه حرفی به من زد!ببین چه فاجعهای رخ داده است!نگاه کن!نگاه کن!نگاه کن!» ما این داستانهای قربانی بودن را بهانه میکنیم؛ و اصلاً از همان ابتدا آنها را ساختهایم تا بهترین توجیه را برای حفظ رنجشهایمان داشته باشیم.سپس با تمام حقبهجانبیای که میتوانیم جمع کنیم، میگوییم:
«تقصیر من نیست.با این اتفاقاتی که برایم افتاده، چطور ممکن است عشق را بشناسم یا خویشتن حقیقیام را به یاد آورم؟ آنها نمیگذارند.»
همانگونه که عیسی در بند پیشین از ما درخواست کرد، اینجا نیز دوباره میگوید:
من مصمم هستم که امروز به خویشتنم حمله نکنم، تا بتوانم به یاد بیاورم که چه کسی هستم.
وقتی درمییابیم که واقعاً چه میکنیم، و هزینه عظیمی را که حفظ رنجشها بر ما تحمیل کرده است میبینیم، اراده خود را برای دست کشیدن از حمله به آن «خویشتنی» که همه بخشهای ظاهراً جدا افتاده فرزند خدا را در وحدت نگاه میدارد، استوارتر میکنیم.اکنون میخواهیم آن خویشتن را به یاد آوریم و دیگر هدفی را که رنجشها برای ایگو برآورده میکردند، گرامی نداریم.این کاربردهای مشخص، همان چیزی است که ما را به خانه، یعنی به سوی خویشتن حقیقیمان، بازمیگرداند:
این توجیهی برای انکار خویشتنم نیست.
من از این برای حمله به عشق استفاده نخواهم کرد.
بگذار این مرا وسوسه نکند که به خودم حمله کنم.
عیسی، همانند همیشه، قدرت انتخابِ ذهن ما را خطاب قرار میدهد.دعوت او این است که تشخیص دهیم هیچگونه توجیهی برای افکار حمله وجود ندارد.وقتی تغییر هدف را به یاد میآوریم ــ تغییری که روحالقدس همواره آن را به ما یادآوری میکند ــ رنجشها بهآسانی رها میشوند.در نتیجه، عشقی که همیشه در زیر لایههای رنجش پنهان بوده، دوباره در آگاهی ما طلوع میکند و آرامشی را به ما میبخشد که سکوی رسیدن به یادِ خویشتن حقیقی است؛ همان خویشتنی که زمانی انکارش کرده بودیم.
دورهای در معجزات | ۴ تیر ۱۴۰۵
۴ تیر ۱۴۰۵
دورهای در معجزات
فراموش مکن که شفای فرزند خداوند تنها دلیلی است که دنیا به خاطر آن وجود دارد.این تنها قصدی است که روحالقدس در آن میبیند، و بنابراین تنها قصدی است که دارد.تا زمانی که شفای فرزند را به عنوان تنها چیزی که میخواهی توسط دنیا، زمان و همهٔ پدیدارها انجام شود نبینی، نه پدر را خواهی شناخت و نه خودت را.چرا که تو از دنیا برای آنچه قصدش نیست استفاده خواهی کرد، و از قانونهای خشونت و مرگ آن رهایی نخواهی یافت.با این حال، به تو داده شده است که در همهٔ جنبهها، به هر نحو و در هر شرایطی، فراتر از قانونهای آن باشی؛ در هر وسوسهای برای ادراک آنچه وجود ندارد، و در هر باوری مبنی بر اینکه فرزند خداوند میتواند رنج و درد را تجربه کند، چرا که او خود را آنگونه که میبیند که نیست.




