برخورد با بیعدالتی در جهان از منظر دورهای در معجزات
۲۸ دی ۱۴۰۴
کنت واپنیک
این یکی از پرسشهایی است که دربارهٔ «دورهای در معجزات» بارها مطرح میشود: مطابق گفتهٔ دوره چطور باید با انواع بیعدالتیهایی که در جهان میبینیم برخورد کنیم؟ چه در سطح بینالمللی، نظیر حملهٔ کشوری به کشوری دیگر، و چه در سطح شخصی زندگی روزمره؟ به این نوع پرسشها معمولاً «سوال هیتلر» میگویند؛ البته میتوان هر نام دیگری را بهجای هیتلر گذاشت.هنگام پرداختن به این پرسش که «در برابر آنچه آشکارا بیعدالتی به نظر میرسد چه باید کرد؟» یا «در برابر کاری که کسی در جهان انجام داده و ما آن را غلط میدانیم چه واکنشی باید داشت؟»، در واقع با دو مسئلهٔ اساسی روبهروایم.
مسئلهٔ نخست این است که آنچه میگوییم باید اصلاح شود دقیقاً چیست؟ یا اساساً آنچه ناعادلانه میدانیم چیست؟ پیشتر دیدهایم که روحالقدس فقط دو شیوهٔ نگاه به هر چیزی در جهان دارد؛ او یا آن چیز را جلوهای از محبت میبیند یا ندایی در طلب محبت.بنابراین اگر کسی کاری کند که از دید اغلب مردم جهان عملی خشونتآمیز یا تهاجم به دیگری تلقی شود، شیوهٔ نگاه نفس این است که فوراً دربارهٔ آن حکم کند و بگوید: «این شر است و باید متوقف شود، حال به هر شکل، یا حتی مجازات شود.» اما وقتی روحالقدس به همان موقعیت نگاه میکند، آن را بهشکل طلب کمک آن شخص میبیند، تفاوتی ندارد که دربارهٔ یک فرد صحبت کنیم یا یک کشور.
احتمالا مهمترین نکتهای که باید در اینجا به خاطر داشت این است که اگر ما به این وضعیت نگاه میکنیم و حکم میکنیم که «تو کار غلطی کردهای»، در واقع داریم خود را به جزئی از مشکل بدل میکنیم.چرا؟ چون ریشهٔ هر مشکلی همواره در «باور به جدایی» است.و اگر خود را در جایگاه قضاوت دربارهٔ دیگری ببینیم، صرفا همان باور به جدایی را تقویت میکنیم.در این حالت، واقعاً هیچ مشکلی حل نمیشود، صرفاً مشکل اساسی بیشازپیش تثبیت میشود.
پس وقتی احساس میکنیم باید به وضعیتی که در قبال فرد یا گروهی ناعادلانه بهنظر میآید واکنشی نشان دهیم، نخستین گام این است که از خود بپرسیم: مشکل واقعاً کدام است؟ و اگر وسوسه میشویم که مشکل را اینگونه ببینیم که «کسی به دیگری ظلم کرده»، یعنی صحنه را به دو اردوگاهِ ظالم و مظلوم تقسیم کردهایم، آنوقت میدانیم که همان کژفهمی نفس را پذیرفتهایم که خودِ مشکل در وهلهٔ اول از آن پدید آمده.
از دید نفس تفاوتی ندارد که ما پشتیبان مظلوم باشیم یا پشتیبان ظالم، چراکه در هر دو حال عملاً با خود مشکل همداستان شدهایم.همانطور که الدریج کلیور زمانی گفته بود: «میخواهی جزئی از مشکل باشی یا جزئی از راهحل؟» وقتی حکم میکنیم که کسی با دیگری بد کرده، بهطور ضمنی باور به جدایی را بر آن موقعیت فرافکن میکنیم، و ریشهٔ این فرافکنی همیشه باور خودمان به جدایی است که در ذهن ما حاضر است و تصمیم گرفتهایم آن را بیرون از خود ببینیم.
سؤال بعدی که تقریباً همیشه بهدنبال این بحث مطرح میشود این است: «خب، آیا این یعنی باید بگذاریم مردم هر کاری دلشان میخواهد بکنند؟ آیا باید اجازه بدهیم یک قاتل دیوانه بیاید و خانوادهٔ ما را بکشد؟ یا باید بگذاریم یک دیکتاتور حکومت یا مردمی را نابود کند؟» پاسخ این است: نه.دوره نمیگوید باید این کار را کرد و آن کار را نکرد.و این ما را به مسئلهٔ دوم میرساند؛ مسئلهای که در برخورد با بیعدالتی اساسیتر است: تصحیح کارِ کیست؟
وقتی احساس میکنیم وظیفه داریم در موقعیتی مداخله کنیم تا صلح، یا آنچه خود صلح مینامیم، را برقرار کنیم، در واقع داریم میگوییم که ماییم که صلحآوریم.بدینترتیب، به شکلی بسیار ظریف، همان خطای بنیادین را که این نابسامانی را پدید آورده بازتولید میکنیم، زیرا داریم جایگاه کسی را که واقعاً قادر به آوردن صلح و آرامش است غصب میکنیم.
اگر خطای اصلی نفس این بود که نقش خدا را بهعنوان آفریدگار غصب کرد و خود را آفریدگار پنداشت، آنگاه هر بار که ما خود را صلحآفرین میدانیم، در واقع نقش روحالقدس را غصب میکنیم.و حاصل این کار صرفاً احساس گناه بیشتر است؛ احساسی که کل نظام فکری نفس را، چنانکه پیشتر گفتیم، پابرجا نگاه میدارد.
پس پاسخ به مسئلهٔ دوم روشن است: این روحالقدس است که بیعدالتی را اصلاح میکند؛ این روحالقدس است که صلح و آرامش برای جهان به بار میآورد.و این بدان معناست که کار ما صرفاً آن است که از او بپرسیم در این موقعیت از ما چه کاری طلب میشود، نه آنکه گمان کنیم خود از پیش میدانیم آن کار چیست.
این ما را به نکتهای بازمیگرداند که پیشتر دربارهاش گفته بودیم: تنها وظیفهٔ معجزهگر این است که خودش کفاره را بپذیرد.یعنی تنها وظیفهٔ او این است که مداخلههای نفس خود را از میان ببرد تا بتواند صدای روحالقدس را بشنود، صدایی که به او خواهد گفت در آن موقعیت خاص باید چه کند.
پس اگر خود را در موقعیتی دیدیم که ظاهراً نیازمند واکنش یا پاسخ ما بود، کاری که باید بکنیم این است که از روحالقدس بطلبیم ادراک خود را از آنچه واقعاً در حال وقوع است با ما سهیم شود.یعنی وقتی وسوسه میشویم که موقعیت را بر مبنای جدایی و حاوی ستمگر و ستمدیده ببینیم، دریابیم که دقیقاً مانند نفس مینگریم.در عوض، باید از روحالقدس یاری بطلبیم تا موقعیت را نه بهشیوهٔ خود که بهشیوهٔ او ببینیم.
در جایی از «دوره» آمده است که تنها دعای معنادار، دعا برای دریافت (آرامش) است، چراکه ما از پیش از همه چیز برخورداریم.پس آنچه واقعاً باید برایش دعا کنیم این است که ادراکمان شفا یابد تا بتوانیم جهان را ببخشیم و از این راه خود را ببخشیم.
معرفی ایلیا نیک - مترجم رسمی فارسی دورهای در معجزات
۱۵ آبان ۱۴۰۴
دورهای در معجزات

دورهای در معجزات | ۱۵ مهر ۱۴۰۴
۱۵ مهر ۱۴۰۴
دورهای در معجزات
هر چه قدر هم که درمانگر صادق باشد، او باید بخواهد خودپنداره بیمار را به روشی که واقعی میپندارد تغییر دهد.وظیفه درمان، آشتی دادن این تفاوتها است.امید این است که هر دو یاد بگیرند اهداف اولیه خود را رها کنند، زیرا تنها در روابط است که رستگاری را میتوان یافت.در ابتدا، این اجتنابناپذیر است که بیماران و درمانگران به طور مشابه اهداف غیرواقعی را که کاملاً عاری از مفاهیم فرعی جادویی نیست بپذیرند.آن اهداف غیرواقعی سرانجام در ذهن هر دوی آنها کنار گذاشته میشوند.
دورهای در معجزات | ۱۴ مهر ۱۴۰۴
۱۳ مهر ۱۴۰۴
دورهای در معجزات
بنابراین، در ابتدا، هدف بیمار و درمانگر با یکدیگر مغایرت دارند.درمانگر مانند بیمار ممکن است خودپندارههای غیرحقیقی را بپرورد، اما درک هرکدام آنها از «بهبودی» همچنان باید متفاوت باشد.بیمار امیدوار است بیاموزد که چگونه تغییراتی را که میخواهد بدون تغییر قابل توجهی در خودپندارهاش به دست آورد.و در واقع، امیدوار است، که آن را به اندازه کافی تثبیت کند تا درون آن قدرتهای جادویی که در رواندرمانی جستجو میکند را بگنجاند.او میخواهد آسیبپذیر را آسیبناپذیر و محدود را نامحدود کند.خودی که او میبیند خدایش است، و تنها به دنبال خدمت بهتر به آن است.
دورهای در معجزات | ۱۳ مهر ۱۴۰۴
۱۲ مهر ۱۴۰۴
دورهای در معجزات
بیماران با داشتن این هدف در ذهن وارد رابطه درمانی نمیشوند.برعکس، چنین مفاهیمی برای آنها اهمیت چندانی ندارد، وگرنه آنها به کمک احتیاج نمیداشتند.هدف آنها این است که بتوانند خودپندارهشان را دقیقاً همانطور که هست حفظ کنند، اما بدون رنجی که آن به همراه دارد.تمام معادله آنها بر این باور جنونآمیز استوار است که این امکانپذیر است.و از آنجایی که این برای عقل سلیم آشکارا ناممکن است، آنچه آنها به دنبالش هستند جادو است.در اوهام، غیرممکن به آسانی انجام میشود، اما تنها به قیمت حقیقی ساختن اوهام.بیمار همانگاه این هزینه را پرداخت کرده است.و اکنون او یک وهم «بهتر» میخواهد.




