عشق مرا همانند خودش آفرید
۶ تیر ۱۴۰۵
کنت واپنیک
تفسیر دکتر کنت واپنیک از درس ۸۴ در کتاب «سفری در ژرفای کتاب کار دورهای در معجزات»
این جمله، بیانگر حقیقت یگانگی خدا و هویت راستین ما به عنوان مسیح است.
من در همانندی با آفریدگارم هستم.
این عبارت برگرفته از آیهای در کتاب مقدس است که میگوید انسان به «صورت و شباهت خدا» آفریده شد (پیدایش ۱:۲۶-۲۷).اما عیسی در دوره ای درمعجزات این مفهوم را با معنایی کاملاً متفاوت به کار میبرد.من در صورت و شباهت سرچشمهٔ خود آفریده شدهام؛ زیرا خدا روح محض است و من نیز روح هستم.او بیشکل، جاودانه و تقسیمناپذیر است، و من نیز چنینم.بنابراین:
من نمیتوانم رنج بکشم، نمیتوانم فقدان را تجربه کنم و نمیتوانم بمیرم.من یک بدن نیستم.امروز میخواهم واقعیتم را بشناسم.من هیچ خدای دروغینی را پرستش نخواهم کرد، و خودپندارهام را جایگزینِ خویشتنم نخواهم کرد.
روشن است که عیسی انتظار ندارد همین امروز این حقیقت را به طور کامل زندگی کنیم.هنوز نه.تنها چند درس پیشتر به ما گفته بود که هنوز در جایگاهی نیستیم که حتی معنای حقیقی بخشایش را درک کنیم، چه رسد به آنچه ورای بخشایش قرار دارد.پس این نیز یکی دیگر از همان سخنان دلگرمکنندهٔ عیسی است؛ جایی که به ما یادآوری میکند در هر لحظه این توانایی را داریم که این حقیقت را برای خود برگزینیم.حتی اگر تصمیم بگیریم فعلاً از این امکان استفاده نکنیم، حقیقت همچنان پابرجاست.
در واقع، ما بدن نیستیم؛ ما روح هستیم، و از این رو نه رنج واقعی میبینیم، نه چیزی را از دست میدهیم و نه میمیریم.این همان یادِ «خودِ حقیقی» ماست که با شکیبایی در بالای نردبان انتظار میکشد تا ما از میان ابرهای گناه و حمله بالا برویم و به آن بازگردیم.همانگونه که کتاب بارها و بارها، با بیانی متفاوت، به ما یادآوری میکند:
صلح یک میراث طبیعی روح است.هر کس آزاد است که از پذیرش میراث خود خودداری کند، اما آزاد نیست که میراث خود را تعیین کند.
ما در درون رؤیای جدایی آزادیم هر آنچه میخواهیم باور کنیم؛ اما این خواستههای بیهوده برای پرستیدن بتها، هیچ ارتباطی با ارادهٔ خدا ندارند؛ ارادهای که تنها واقعیت ما و تنها «خودِ» حقیقی ماست.
من در همانندی با آفریدگارم هستم.عشق مرا همانند خودش آفرید.
عیسی بار دیگر به مضمون اصلی درس بازمیگردد و از ما نیز میخواهد همراه او به همان حقیقت بازگردیم.هرچه بیشتر مایل باشیم جانشینهای فرسوده و بیارزشِ ایگو را کنار بگذاریم و حقیقت وجود خود را بپذیریم، مسیر بازگشت ما سریعتر و آسانتر خواهد شد.و آن حقیقت این است که ما در صورت و شباهت آفریدگار و سرچشمهٔ خود آفریده شدهایم؛ سرچشمهای که چیزی جز خودِ عشق نیست.این اندیشه در تمرینهای کاربردی درس نیز تکرار میشود:
باشد تا وهمی از خودم را در این نبینم.
با نگریستن به این، باشد تا آفریدگارم را به یاد بیاورم.
آفریدگارم این را آنگونه که من میبینم نیافرید.
منظور از «این»، هر موقعیتی است که ما را به این باور میرساند که موجوداتی آسیبپذیر و جسمانی هستیم؛ موقعیتی که این باور را تقویت میکند که ما آن «خودِ» باشکوهِ روحانی نیستیم که خدا آفریده است.نکتهای که عیسی میخواهد بر آن تأکید کند این است که اگر احساس میکنیم چیزی ما را آزرده یا برعکس، سرمست و هیجانزده کرده است، تنها به این دلیل است که خودمان انتخاب کردهایم آن را چنین ببینیم.
هیچ چیز ذاتاً قدرت آن را ندارد که حال ما را خوب یا بد کند.این تنها انتخاب ذهن برای پیروی از ایگوست؛ انتخابی که از آن رو انجام میدهیم که هنوز ارزش بیشتری برای ایگو قائل هستیم تا برای «خودِ» یگانه و غیر دوگانهای که خدا آفریده است.
عیسی از ما میخواهد تنها یک خواسته داشته باشیم: اینکه بخواهیم دوباره انتخاب کنیم.میخواهد هر رویداد روزمان را فرصتی ببینیم برای به یاد آوردن آفریدگارمان.وقتی چنین انتخابی میکنیم، درمییابیم که عشق کامل نمیتوانسته جهانی را که اکنون تجربه میکنیم، بیافریند.بنابراین آنچه میبینیم نمیتواند حقیقت داشته باشد.و آنچه حقیقت ندارد، هرگز نمیتواند هیچ قدرتی بر ما داشته باشد.
(۶۸) عشق هیچ گلایهای را نگه نمیدارد.
عیسی بار دیگر به موضوع بسیار مهم رنجشها و افکار حمله بازمیگردد.آنچه در اینجا تلویحاً بیان میشود این است که رنجشهای ما صرفاً بر ما عارض نمیشوند؛ بلکه ما آگاهانه آنها را انتخاب میکنیم، زیرا میخواهیم شخص دیگری را مسئول اندوهی بدانیم که از جدایی خود از عشق احساس میکنیم.
به جای آنکه مسئولیت «گناه» خیالیِ خود را بپذیریم و با ترسی که ما را به جدایی از عشق کشاند روبهرو شویم، آن گناه را انکار میکنیم، آن را از هویت خود جدا میسازیم و سپس از طریق فرافکنی، رنجش خود را متوجه شخص دیگری میکنیم؛ هر کسی که باشد.او را به همان چیزی متهم میکنیم که در نهان باور داریم خود مرتکب شدهایم.
تمام این فرایند در خدمت هدف ایگوست: حفظ بقای خود از طریق انکار قدرت ذهن و بیخبر نگه داشتن ما از جایگاه حقیقیمان؛ تا جایی که خود را «در رحمت نیروهایی بیرون از خویش، و در برابر عواملی که هیچ کنترلی بر آنها نداریم» احساس کنیم.
گلایهها کاملاً با عشق بیگانهاند.گلایهها به عشق حمله میکنند و نور آن را پنهان میسازند.اگر من گلایهها را نگه دارم در حال حمله به عشق هستم، پس در حال حمله به خویشتنم هستم.در این صورت خویشتنم برایم بیگانه میشود.
دقیقاً همین، هدف رنجشهاست.من میخواهم «خویشتن حقیقی» برایم بیگانه بماند، زیرا در مسیح هیچ فردیت و جداییای وجود ندارد.بنابراین، رنجشها نقطه اوج راهبرد ایگو هستند؛ راهبردی که میکوشد یادِ اینکه واقعاً چه کسی هستم، برای همیشه از آگاهیام پنهان بماند.
تصمیم من برای فردیت، احساس گناهی که از انتخاب خاصبودن ناشی میشود، و فرافکنیِ افکار حمله، همگی لایههای دفاعی ایگو هستند که حافظه عشق را از دسترس من دور نگه میدارند.از این رو، این رویدادهای بیرونی نیستند که نورِ خویشتن حقیقی مرا میپوشانند.اما این حقیقت مانع نمیشود که من با اصرار به عیسی بگویم:
«البته که نمیتوانم به امور مقدس بیندیشم یا خدا و مسیح را به یاد آورم!ببین امروز چه بر سرم آمد!ببین آن آدم وحشتناک چه حرفی به من زد!ببین چه فاجعهای رخ داده است!نگاه کن!نگاه کن!نگاه کن!» ما این داستانهای قربانی بودن را بهانه میکنیم؛ و اصلاً از همان ابتدا آنها را ساختهایم تا بهترین توجیه را برای حفظ رنجشهایمان داشته باشیم.سپس با تمام حقبهجانبیای که میتوانیم جمع کنیم، میگوییم:
«تقصیر من نیست.با این اتفاقاتی که برایم افتاده، چطور ممکن است عشق را بشناسم یا خویشتن حقیقیام را به یاد آورم؟ آنها نمیگذارند.»
همانگونه که عیسی در بند پیشین از ما درخواست کرد، اینجا نیز دوباره میگوید:
من مصمم هستم که امروز به خویشتنم حمله نکنم، تا بتوانم به یاد بیاورم که چه کسی هستم.
وقتی درمییابیم که واقعاً چه میکنیم، و هزینه عظیمی را که حفظ رنجشها بر ما تحمیل کرده است میبینیم، اراده خود را برای دست کشیدن از حمله به آن «خویشتنی» که همه بخشهای ظاهراً جدا افتاده فرزند خدا را در وحدت نگاه میدارد، استوارتر میکنیم.اکنون میخواهیم آن خویشتن را به یاد آوریم و دیگر هدفی را که رنجشها برای ایگو برآورده میکردند، گرامی نداریم.این کاربردهای مشخص، همان چیزی است که ما را به خانه، یعنی به سوی خویشتن حقیقیمان، بازمیگرداند:
این توجیهی برای انکار خویشتنم نیست.
من از این برای حمله به عشق استفاده نخواهم کرد.
بگذار این مرا وسوسه نکند که به خودم حمله کنم.
عیسی، همانند همیشه، قدرت انتخابِ ذهن ما را خطاب قرار میدهد.دعوت او این است که تشخیص دهیم هیچگونه توجیهی برای افکار حمله وجود ندارد.وقتی تغییر هدف را به یاد میآوریم ــ تغییری که روحالقدس همواره آن را به ما یادآوری میکند ــ رنجشها بهآسانی رها میشوند.در نتیجه، عشقی که همیشه در زیر لایههای رنجش پنهان بوده، دوباره در آگاهی ما طلوع میکند و آرامشی را به ما میبخشد که سکوی رسیدن به یادِ خویشتن حقیقی است؛ همان خویشتنی که زمانی انکارش کرده بودیم.
دورهای در معجزات | ۴ تیر ۱۴۰۵
۴ تیر ۱۴۰۵
دورهای در معجزات
فراموش مکن که شفای فرزند خداوند تنها دلیلی است که دنیا به خاطر آن وجود دارد.این تنها قصدی است که روحالقدس در آن میبیند، و بنابراین تنها قصدی است که دارد.تا زمانی که شفای فرزند را به عنوان تنها چیزی که میخواهی توسط دنیا، زمان و همهٔ پدیدارها انجام شود نبینی، نه پدر را خواهی شناخت و نه خودت را.چرا که تو از دنیا برای آنچه قصدش نیست استفاده خواهی کرد، و از قانونهای خشونت و مرگ آن رهایی نخواهی یافت.با این حال، به تو داده شده است که در همهٔ جنبهها، به هر نحو و در هر شرایطی، فراتر از قانونهای آن باشی؛ در هر وسوسهای برای ادراک آنچه وجود ندارد، و در هر باوری مبنی بر اینکه فرزند خداوند میتواند رنج و درد را تجربه کند، چرا که او خود را آنگونه که میبیند که نیست.
تنها وظیفهٔ من آن است که خداوند به من عطا کرد
۳ تیر ۱۴۰۵
کنت واپنیک
تفسیر دکتر کنت واپنیک از درس ۸۳ در کتاب «سفری در ژرفای کتاب کار دورهای در معجزات»
من هیچ وظیفهای جز آنچه خداوند به من عطا کرد ندارم.این تشخیص مرا از همهٔ تعارضها رها میکند، زیرا بدین معنا است که من نمیتوانم اهدافی متعارض با یکدیگر داشته باشم.با داشتن یک قصد یگانه، من همیشه مطمئن هستم که چه کنم، چه بگویم و چه بپندارم.همهٔ تردیدها باید ناپدید شوند هنگامی که من تصدیق کنم که تنها وظیفهام، آن است که خداوند به من عطا کرد.
وظیفهٔ ما بخشیدن است؛ این تنها دلیل درست و عاقلانه برای حضور ما در این دنیاست.ما اینجا نیستیم تا دنیا را نجات دهیم، پول زیادی به دست آوریم، یا یک خانواده شاد بزرگ کنیم، خانواده تشکیل دهیم، بدن سالمی داشته باشیم، یا اینکه صد و پنجاه سال عمر کنیم.به خاطر سپردن این موضوع، تضادها را از بین میبرد؛ زیرا باور به اینکه وظیفه ما امری بیرونی است، ناگزیر با وظیفه درونی ما در تضاد خواهد بود؛ وظیفهای که درک این حقیقت است که هیچ چیز بیرونی اهمیت ندارد.تنها چیزی که اهمیت دارد، تغییر طرز فکری است که در پی تغییر استاد (راهنما) حاصل میشود.
تضاد و درگیری درونی همچنین زمانی به وجود میآید که میخواهید این دوره آموزشی را مطالعه کنید و به خانه (اصل خود) بازگردید، اما در عین حال مشتاق هستید که استاد بزرگ آن شوید، یا در ظاهری متواضعانهتر، شاگرد فداکار آن باشید، در حالی که هنوز مشتاق هدایایِ «خاص بودن» هستید: یعنی پول، شهرت، قدرت و عشق.در این حالتها، ما یک هدف بیرونی را مهمتر — یا حتی مهمتر از — هدف درونی میدانیم، و همین امر تضادی را ایجاد میکند که از همان ابتدا هدفِ «ایگو» (نفس یا منِ دروغین) بوده است.با این حال، این دوره آموزشی به تضادها پایان میدهد، نه اینکه آنها را تشدید کند.تنها هدفِ درست و عاقلانه دنیای بیرونی — حالا که آن را ساختهایم — این است که آینهای باشد تا انتخابی را که در درون خود داشتهایم به ما نشان دهد.تنها در این صورت است که ذهن ما — یعنی منبع واقعی تضاد و درگیری — شفا یابد، همانطور که در بخش بعدی توضیح داده شده است:
فراموش مکن که شفای فرزند خداوند تنها دلیلی است که دنیا به خاطر آن وجود دارد.این تنها قصدی است که روحالقدس در آن میبیند، و بنابراین تنها قصدی است که دارد.تا زمانی که شفای فرزند را به عنوان تنها چیزی که میخواهی توسط دنیا، زمان و همهٔ پدیدارها انجام شود نبینی، نه پدر را خواهی شناخت و نه خودت را.چرا که تو از دنیا برای آنچه قصدش نیست استفاده خواهی کرد، و از قانونهای خشونت و مرگ آن رهایی نخواهی یافت.
بنابراین، شفا یافتن تنها هدف عاقلانه این دنیاست.اگرچه ما زمانی این دنیا را به عنوان ابرازی از نفرت خود نسبت به خدا و مسیحا ساختیم، اما استاد جدید ما (روحالقدس) هدف آن را تغییر میدهد.دنیا به وسیلهای تبدیل میشود تا ابتدا به ما نشان دهد که ما یک ذهن داریم، و دوم، تصمیم برخاسته از «ایگو» (منِ دروغین) را که در درون این ذهن گرفتهایم به ما آشکار کند.اکنون، گرفتن تصمیم درست اجتنابناپذیر است و با از بین رفتن شک و تردید، ما از هدف بخشایش کاملاً مطمئن هستیم.
اکنون تلاش میکنیم آنچه را که در حال یادگیریاش هستیم، به کار ببندیم:
ادراک من از این، وظیفهام را تغییر نمیدهد.
این وظیفهای جز آنچه خداوند به من عطا کرد، به من نمیدهد.
هر موقعیتی که فکر میکنم آرامش مرا بر هم میزند، هیچ تأثیری بر ذهن من ندارد.به عبارت دیگر، هیچ چیز بیرونی که من آن را ادراک میکنم، قدرت تغییر هدف من یعنی بخشش را ندارد.فارغ از واکنشهای «ایگو» (منِ دروغین) به یک موقعیت، وظیفه من همچنان در درونم باقی میماند، که با ملایمت و صبوری توسط عیسی برای من نگه داشته شده است.خواننده ممکن است نقلقول قبلی ما از این بخش دلنشین کتاب را به یاد آورد — جایی که عیسی نقش ملایم و صبورانه خود را به عنوان استاد ما تکرار میکند — بخشی از آن را دوباره با هم میخوانیم:
من تمام مهربانیهای تو و هر اندیشه عاشقانهای را که تا به حال داشتهای نگه داشتهام.من آنها را از خطاهایی که نورشان را پنهان کردند پاک کردهام، و آنها را در تابش کامل خودشان برای تو نگه داشتهام.
علیرغم بازیگریها و شیطنتهای «ایگو» (منِ دروغین)، ما نمیتوانیم بازنده باشیم.دیوانگی ما هیچ تأثیری بر عقلانیت درونمان، و همچنین بر وظیفه عاقلانه ما یعنی بخشایش ندارد.
باشد تا از این برای توجیه وظیفهای که خداوند به من عطا نکرد، استفاده نکنم.
بگذار از یک موقعیت بیرونی به عنوان ابزاری برای توجیه این باور استفاده نکنم که در زندگی من هدفی جز خنثی کردن و برچیدن سیستم فکری «ایگو» وجود دارد.دنیا با کمال میل و شادی فراوان در نقشه «ایگو» همکاری میکند چرا که هر چه باشد، ایگو دنیا را ساخت تا همکاری کند.با فراهم کردن فرصتهای پیدرپی برای ما تا قضاوتها و کینههای خود را توجیه کنیم، و این برداشت را داشته باشیم که با ما ناعادلانه رفتار شده است؛ بیعدالتیای که به باور ما تنها با پاسخ تدافعی و گاه تهاجمی ما قابل جبران است.با این حال، دو بار به ما گفته شده است:
خشم هرگز موجه نیست.
بازگرداندن آرامش به ذهن، تنها مسئولیت ماست و درک این حقیقتِ شاد، قلب و هسته اصلی وظیفه ما یعنی بخشایش است.
شادمانیام و وظیفهام یکی هستند.
این به آن دلیل است که خوشبختی ما از هیچ چیز در این دنیا حاصل نمیشود.به یاد داشته باش که قوانین «خاص بودن» به ما میگویند خوشبختی ما از جسم میآید: خواه جسم خودمان باشد، خواه جسم دیگری، یا هر امر بیرونی دیگر.این باور دوباره و ناگزیر تضاد و درگیری ایجاد میکند؛ چرا که خوشبختی تنها زمانی فرامیرسد که از گناه دست بکشیم، که این همان اثر شادیبخش بخشایش است.با این حال، اگر فکر کنیم که در این دنیا لذتی وجود دارد، ناگزیر دچار تضاد و درگیری درونی خواهیم شد.
این قطعاً به این معنی نیست که چون هنوز به دنبال لذتهای جسمانی هستیم باید احساس گناه کنیم، بلکه فقط به این معناست که باید نسبت به کاری که انجام میدهیم آگاه باشیم.این دورهای برای فداکاری یا دست کشیدن از چیزهایی که فکر میکنیم مهم هستند نیست؛ بلکه همانطور که عیسی در اواخر متن به ما آموزش میدهد، در روند یادگیری ما، دست کشیدن از دنیا در واقع دست کشیدن از «هیچ» است و بنابراین هیچ فداکاری و ایثاری در کار نیست.پس در حالی که او همزمان از ما میخواهد که از هیچ دست بکشیم، عیسی به ما کمک میکند تا تشخیص دهیم که همه چیز در اینجا هیچ و پوچ است.تنها در این صورت است که میتوانیم واقعاً از دنیا دست بکشیم:
دنیا را رها کن!اما نه برای قربانی کردن.تو هرگز آن را نمیخواستی.چه شادمانیای را در اینجا جستجو کردهای که برای تو درد به همراه نیاورده باشد؟کدام لحظهٔ رضایت بوده است که به بهایی سهمگین با سکههای رنج خریداری نشده باشد؟سرور هیچ هزینهای ندارد.این حق مقدس تو است، و آنچه برایش هزینه میکنی شادمانی نیست.بگذار صداقت به راهت سرعت ببخشد، و اجازه نده تجربیاتت در اینجا در نگاه به گذشته تو را بفریبند.آنها از هزینههای تلخ و پیامدهای بیسرور مبرا نبودند.
این دورهای برای گشودن چشمانمان است تا درک کنیم چگونه آنچه فکر میکنیم، احساس میکنیم و انجام میدهیم، با طرح آمرزش (تجلی یگانگی) خداوند همخوانی دارد.هر آنچه در بیرون آرزو میکنیم میتواند در خدمت یک هدف مقدس قرار گیرد، اگر اجازه دهیم روحالقدس معنای واقعی آن را به ما بیاموزد.بنابراین، برای تکرار این نکته مهم، درک این موضوع که خوشبختی ما از امور بیرونی نشأت نمیگیرد نباید باعث ایجاد احساس گناه در ما شود.این صرفاً گزارهای است که به ما کمک میکند درک کنیم تمام زندگی ما بر پایه تضاد و درگیری بنا شده است، و از دل همین درک و آگاهی است که پایان تضادها و طلوع خوشبختی واقعی فرا میرسد.
همهٔ چیزهایی که از سوی خداوند میآیند یگانه هستند.آنها از یگانگی میآیند، و باید به صورت یگانه دریافت شوند.به انجام رساندن وظیفهٔ من، شادمانی من است زیرا هر دو از یک خاستگاه سرچشمه میگیرند.
«ایگو» (منِ دروغین) تلاش میکند ما را از خداوند و از خویشتنِ واقعیمان — در درون ذهن — جدا کند و سپس ما را به این باور برساند که خوشبختی و وظیفه ما در بیرون از وجودمان — یعنی در جسم — قرار دارد.با این حال، زمانی که اصل یگانگی را درک کنیم، همه چیز روشن و واضح میشود.تضاد و تقابل میان این اصل و نحوه زندگی ما که با جدایی، تفاوتها و رویدادهای مجزا مشخص میشود، بسیار چشمگیر است: ما برخی روزها حالمان خوب است و برخی روزها نه؛ با برخی افراد خوب هستیم و با برخی دیگر نه؛ با همان افراد مشخص، گاهی اوقات خوب هستیم و گاهی اوقات نه، و این روند همینطور ادامه دارد.تجربه ما هرگز یکپارچه نیست، چرا که همه چیز تحت فرمان پایبندی به اصل ایگو یعنی «یا این یا آن» اداره میشود: منافع من و تو از هم جدا هستند — اگر من ببرم تو میبازی، اگر من ببازم تو میبری.عیسی به ما کمک میکند تا درک کنیم راه بازگشت به یگانگی زنده خداوند، از طریق انعکاس عشق اوست، که ما این کار را با نگریستن به یکدیگر از دریچه منافع مشترک انجام میدهیم.
و من باید بیاموزم که تشخیص دهم چه چیزی مرا شاد میکند، اگر میخواهم شادمانی را بیابم.
هدف این درسها آموزش این نکته است که چه چیزی ما را خوشحال میکند.ما بارها و بارها دیدهایم که خوشبختی در برآورده شدن چیزی بیرونی نهفته نیست، چرا که امور بیرونی صرفاً گذرا و موقتی هستند.عیسی از ما میخواهد که ایده این درس را به صورت زیر به کار ببندیم:
این نمیتواند شادمانی مرا از وظیفهام جدا کند.
یگانگیِ شادمانیام و وظیفهام کاملا بیتأثیر از این باقی میماند.
همانند درس قبلی، از ما خواسته شده است تشخیص دهیم که هر شکلی از ناراحتی که با آن روبرو میشویم، هیچ قدرتی برای تغییر خوشبختی حاصل از بخشایش ندارد.خوشبختی از تصمیم ذهن ناشی میشود، و هیچ قدرتی در دنیا نمیتواند آن را از ما بگیرد.تنها تصمیم خود ماست که میتواند چنین کند، و متأسفانه تا کنون همین کار را کرده است.
ما میتوانیم بارها و بارها در این تمرینهای کاربردی ببینیم که چگونه عیسی از ما میخواهد این ایدههای نسبتاً انتزاعی را بگیریم و آنها را در موقعیتهای روزمره خود به کار ببندیم.اگر قرار است این دوره آموزشی را یاد بگیریم، انجام این کار الزامی و اجباری است؛ دورهای که در واقع یک فرآیند صرفاً ذهنی و روشنفکرانه نیست.اگرچه یادگیری ذهنی پیام آن مهم است — که به هر حال هدف کل متن اصلی نیز همین است — اما اگر این آموزهها را به کار نبندیم، آنها بدین معنا خواهند بود که هیچ و پوچ هستند.بنابراین، تأکید این درسها بر این است که روز خود را همانطور که معمولاً میگذرانیم سپری کنیم، اما لحظهای که چیزی آرامش ما را بر هم میزند یا ما را هیجانزده [آشفته] میکند، درک کنیم که این موضوع هیچ تأثیری بر خوشبختی و وظیفه ما که در درونمان جاری هستند، ندارد.ما صرفاً آنها را با توهمات پوشاندهایم، توهماتی که هیچ تأثیری روی حقیقت ندارند.جمله پایانی این اندیشه را تکرار میکند:
هیچ چیز، از جمله این، نمیتواند وهم جدا بودن شادمانی من از وظیفهام را توجیه کند.
وقتی چیزی شما را خوشحال میکند و به شما لذت میبخشد، درک کنید که این تجربه از وظیفه شما یعنی بخشایش جدا است، و بنابراین پایدار نخواهد بود.خوشبختی واقعی در این دنیا از رها کردن احساس گناه سرچشمه میگیرد؛ همان مسئلهای که باعث شد ما از ذهن خود فرار کنیم، همانطور که باور داشتیم از بهشت فرار کردهایم.بنابراین، برچیده شدن احساس گناه، منبع شادی است، زیرا همه چیز را خنثی و پاک میکند، رنج و درد را خنثی میکند و ما را به خانهای بازمیگرداند که هرگز آن را ترک نکردهایم.
خوشبختی ما در طول روز با بخشایش برابر است؛ جایی که در آن تشخیص میدهیم هیچ چیز و هیچکس قدرت گرفتن آرامش خداوند را از ما ندارد.این آرامش مال ماست و در انتظار پذیرش ماست.آگاهی از این واقعیت، حتی اگر هنوز آماده انتخاب آرامش نباشیم، نشانهای از شادی و احساس امید را به همراه میآورد؛ چیزهایی که تا زمانی که فکر کنیم نیاز داریم دنیا را دستکاری کنیم، فریب دهیم یا تغییر دهیم، غیرممکن خواهند بود.این کار ممکن است در برخی روزها جواب دهد، اما هرگز برای همیشه و همهوقت کارساز نخواهد بود.در واقع، این همان معیاری است که عیسی از ما میخواهد تا در ارزیابی ارزش هر چیزی در این دنیا از آن استفاده کنیم، همانطور که در درس ۱۳۳ میگوید.با پیشدرآمدی بر این عبارت عمیق و هوشمندانه، میخوانیم:
نخست اینکه اگر چیزی که انتخاب میکنی برای همیشه دوام ندارد، آنگاه آنچه انتخاب میکنی بیارزش است.یک ارزش گذرا دارای هیچ ارزشی نیست.زمان هرگز نمیتواند ارزشی را که واقعی است از میان ببرد.آنچه که زوال مییابد و میمیرد هرگز وجود نداشته است، و هیچ چیزی به کسی که انتخابش میکند عرضه نمیکند.
صرفاً درک این موضوع که ما دیگر مجبور نیستیم «برای آنچه بیارزش است، ارزش قائل شویم»، حتی اگر هنوز آمادگی رها کردن آن را نداشته باشیم، خود منبعی از امید است.
بخشایش وظیفهٔ من به عنوان نور این دنیا است
۲۶ خرداد ۱۴۰۵
کنت واپنیک
۶۲) بخشایش وظیفهٔ من به عنوان نور این دنیا است.
وظیفهٔ ما در بهشت، آفرینش است؛ کارکردی که هیچکس در این جهان با آن تماس آگاهانه ندارد، زیرا هیچ مرجع و معادل دنیوی برای آن وجود ندارد.اما از سوی دیگر، بخشایش برای ما معنایی قابل فهم دارد.همانگونه که در پیشدرآمد درس ۱۹۲ یادآوری میشود:
این ارادۀ مقدس پدرت است که تو خودش را تکمیل کنی، و اینکه خویشتن تو باید فرزند مقدس او باشد، برای همیشه خالص همچون او، آفریده شده از عشق و محافظت شده در عشق، در حالیکه عشق را میگستراند و به نام عشق میآفریند، برای همیشه یگانه با خداوند و با خویشتن تو.اما چنین وظیفهای چه معنایی میتواند داشته باشد دردنیایی از حسرت، نفرت و حمله.
بنابراین، تو دارای یک وظیفه در این دنیا بر حسب درونیات آن هستی.زیرا چه کسی میتواند زبانی را بفهمد که از درک سادهاش بسیار فراتر باشد؟بخشایش تجلی وظیفهٔ تو در اینجا است.
در جای دیگری از متن نیز، همانگونه که به یاد دارید، عیسی میگوید که وظیفهٔ ما شفا دادن است:
همانگونه که وظیفهٔ تو در بهشت آفرینش است، وظیفهٔ تو بر روی زمین نیز شفا دادن است.خداوند وظیفهٔ خود را در بهشت با تو سهیم میشود، و روحالقدس وظیفهٔ خود را بر روی زمین با تو شریک میشود.
همین کارکرد بخشایش (یا شفا) است که به ما امکان میدهد نظام فکری ایگو را رها کنیم؛ نخست با نادیده گرفتن آن در دیگری، و سپس با دریافتن این حقیقت که آن در ذهن خود ما نیز واقعاً حضور ندارد.این زدودنِ گناه، موانعی را برمیدارد که کارکرد حقیقی ما، یعنی آفرینش، را پنهان کرده بودند؛ همان موانعی که هویت راستین ما به عنوان مسیحا را نیز از دید ما مخفی ساخته بودند.
من از طریق پذیرش وظیفهام، نور را در درونم خواهم دید.و در این نور، وظیفهٔ من پیش رویم روشن و بدون ابهام خواهد شد.
بارها و بارها میبینیم که تأکید بر برداشتن موانع است؛ همان معنای واقعی بخشایش که نور عشق مسیحا را از ما پنهان میکند.همواره سودمند است که آغاز متن را به خاطر آوریم:
هدف این دوره آموزش معنای عشق نیست، زیرا عشق فراتر از چیزی است که آن را بتوان آموزش داد.هدف این دوره، با این وجود، از بین بردن موانع آگاهی از حضور عشق است، که میراث طبیعی تو است.
⸻
پذیرش من به تشخیص این که وظیفهام چیست بستگی ندارد، زیرا من هنوز بخشایش را درک نکردهام.اما به آن اعتماد خواهم کرد، در نور، من آن را چنان که هست خواهم دید.
این نکته بسیار مهم است.هنگامی که کار خود را با دورهای در معجزات آغاز میکنیم، تصور میکنیم بخشایش کاری است که نسبت به شخص دیگری انجام میدهیم.حتی دقیقتر بگوییم، گمان میکنیم بخشایش یعنی از خطای بزرگی که دیگری مرتکب شده چشمپوشی کنیم و بگوییم: «تو را میبخشم».یک گام فراتر از این آن است که دریابیم: «نه گناهکار من هستم، نه تو.» این بینش ما را به این درک میرساند که بخشایش هیچ ارتباطی با شخص دیگری ندارد، بلکه تنها به خود ما مربوط است؛ زیرا جهانی جدا از ذهن ما وجود ندارد.
بنابراین عیسی میگوید که میتوانیم این فرایند را آغاز کنیم، حتی اگر واقعاً ندانیم چه چیزی را در بر میگیرد؛ همانند کسی که از نردبانی بالا میرود، بیآنکه از پلههای بالایی آن آگاه باشد، چه رسد به خدایی که فراتر از خود نردبان قرار دارد.همین اندازه کافی است که بدانیم دربارهٔ هر آنچه اندیشیدهایم، احساس کردهایم و ادراک نمودهایم، در اشتباه بودهایم.همین آگاهی برای پیشرفت ما کاملاً کفایت میکند.در واقع:
تو هنوز معتقدی که درک تو مشارکتی قدرتمند برای حقیقت است، و آن را آنگونه که هست میسازد.با این حال ما تاکید کردهایم که تو نیاز به درک هیچ چیزی نداری.رستگاری آسان است تنها به این دلیل که هیچ چیزی نمیطلبد که نتوانی همین حالا بدهی.
با این همه، دستکم میتوانیم بفهمیم که نمیدانیم.این نخستین گام است.گامهای بعدی، با تمرین، بهآسانی از پی آن میآیند؛ همانگونه که در این سه کاربرد مشخص آمده است:
باشد تا این به من کمک کند بیاموزم که معنای بخشایش چیست.
باشد تا من وظیفهام را از ارادهام جدا نبینم.
من از این برای یک قصد بیگانه استفاده نخواهم کرد.
همانند همیشه، عیسی از ما میخواهد که تجربههای روزمرهٔ خود را فرصتهایی برای آموختن بخشایش ببینیم.بار دیگر، درس زیبای بعدی را پیشاپیش به یاد میآوریم:
همهٔ چیزها، درسهایی هستند که خداوند میخواهد من بیاموزم.
ما میآموزیم که قدرت ذهن خود را به درستی به کار گیریم؛ یعنی از هدف بیگانهٔ ایگو که حمله و جدایی است، به سوی هدف درستاندیشانهٔ روحالقدس که شفا و التیام است، تغییر جهت دهیم.بدینسان ارادهٔ خود را به آن ارادهای بازمیگردانیم که خدا در ما آفریده است.
من نور این دنیا هستم
۲۵ خرداد ۱۴۰۵
کنت واپنیک
(۶۱) من نور این دنیا هستم.
من چه سان قدسی هستم، آنکس که وظیفهٔ نورانی کردن دنیا به او عطا شده است.باشد تا در برابر قداست خود ساکن باشم.باشد تا در نور آرامشبخش آن، همه تعارضهای من ناپدید شوند.باشد تا در صلح آن به یاد بیاورم چه کسی هستم.
در این درس، برای نخستین بار توصیفی روشن از «خودِ حقیقی» ما ارائه میشود؛ همان خودی که صدای روحالقدس از طریق یادآوریِ وظیفهمان ــ روشن کردن جهان ــ آن را به ما نشان میدهد.همانگونه که پیشتر نیز دیدیم، منظور این نیست که ما مانند چراغی، جهانی بیرون از خود را روشن میکنیم.جهان تنها در ذهنِ فرزند خدا وجود دارد و به این دلیل تاریک به نظر میرسد که ما گوش دادن به نفس (ایگو) را برگزیدهایم.
وقتی به جای ایگو، روحالقدس را انتخاب میکنیم، به نور حقیقت او تبدیل میشویم.از آنجا که فرزند خدا یگانه است و جهان نیز در ذهن او قرار دارد، ما به نور جهان نیز بدل میشویم.در این نور، هیچ تعارض و کشمکشی نمیتواند وجود داشته باشد؛ زیرا تعارض تنها در تاریکیِ نظام فکری ایگو ــ که بر پایهٔ جدایی و تضاد بنا شده است ــ معنا پیدا میکند.
برخی از شکلهای اختصاصی برای استفاده از این ایده در زمان بروز ظاهری مشکلات خاص میتوانند چنین باشند:
باشد تا نور این دنیا را در درونم پوشیده نسازم.
باشد تا نور این دنیا از طریق این تجلی تابش کند.
این سایه در برابر نور محو خواهد شد.
وقتی عیسی را انتخاب میکنیم، سایههای جهان ــ که همان فرافکنیِ احساس گناه ما هستند ــ ناگزیر باید از میان بروند.تا زمانی که نور را برگزینیم، این سایهها، هر شکلی که به خود بگیرند، هیچ قدرتی در برابر آن ندارند.
توهم، صرفنظر از شکل و ظاهرش، همچنان توهم است و در برابر حقیقت هیچ نیرویی ندارد.بنابراین وظیفهٔ روزانهٔ ما این است که هر آنچه را در ادراک خود تاریک، دردناک یا هراسانگیز میبینیم، به نور حقیقتی که عیسی نمایندهٔ آن است بسپاریم تا روشن و تصحیح شود.




