سرگردانی ذهن
۱۴ خرداد ۱۴۰۵
کنت واپنیک
تو بیش از حد در برابر سرگردانی ذهن خود مدارا میکنی، و کژآفرینیهای ذهنت را به طور منفعلانه نادیده میگیری.
«سرگردانی ذهن» یعنی ذهن از طریق فرافکنی، از خودش دور میشود و سر از یک جهان درمیآورد.به عبارت دیگر، شما از ذهن خودتان دور میافتید.حالا تمام افکار شما معطوف به جهانِ بیرون از شماست؛ و بدن شما نیز به همان اندازه بیرون از شماست که بدن یک شخص دیگر بیرون از شماست.دلیلش این است که منظور ما از «شما»، همان «ذهن» است.
به یاد داشته باشید، منظور از «تو» در این دوره، همیشه فرزند خدا یا همان بخشِ تصمیمگیرنده درون ذهن است.بنابراین، وقتی دچار «سرگردانی ذهن» میشویم، افکار ما منبع خود را که درون ذهن است ترک میکنند و اینطور به نظر میرسد که بیرون از ذهن و در جهان مادی هستند.اما ما فراموش میکنیم که این افکار چطور به آنجا رسیدهاند.سپس میبینیم که از انواع و اقسام چیزها در این دنیا آشفته و ناراحت میشویم.
تنها دلیل ترس ما این است که «ایگو» (نفس) را انتخاب کردهایم.ما به این دلیل نمیترسیم که بدنمان به یک بیماری لاعلاج مبتلا شده، یا چون پول کافی برای پرداخت قسط وام ماه بعد نداریم، یا چون ممکن است جنگی رخ دهد، یا حیوان وحشی در این اطراف پرسه میزند.اینها دقیقاً نمونههایی از سرگردانی ذهن هستند؛ اینکه فکر کنیم ترسان، آشفته یا مشتاق چیزی هستیم که خارج از وجود ما قرار دارد.در واقعیت، همه اینها فرافکنیِ همان چیزی است که درون ماست.به همین دلیل است که ما به تمرینهای خاص نیاز داریم و باید تمرین کنیم: چون ما «بیش از حد در برابر سرگردانی ذهن مدارا میکنیم.»
ما عاشق «خاص بودن» خود هستیم.دوست داریم غرق در آن شویم؛ خواه این خاص بودن ما را شاد کند، خواه ما را به گریه بیندازد.وقتی خاص بودنمان ما را به گریه میاندازد، بخشی از وجودمان پنهانی خوشحال است، چون آنوقت میتوانیم ادعا کنیم قربانیِ بیگناهِ کاری هستیم که شخص دیگری در حق ما انجام داده است.
بنابراین، بخش منحرفی در ذهن ما وجود دارد که عاشق رنج کشیدن است، تا بتوانیم انگشت اتهام را به سمت کسی بگیریم و بگوییم: «تو این کار را با من کردی».تمام اینها نمونهای از سرگردانی ذهن است.به همین دلیل است که باید تمرین کنیم، تمرین کنیم و تمرین کنیم.دلیل اینکه این دوره بسیار دشوار است همین است: چون بیش از حد ساده است!این دوره سازشناپذیر است و هیچ استثنایی قائل نمیشود.مطلقاً هیچ چیز در این دنیا وجود ندارد که بتواند به ما کمک کند، همانطور که مطلقاً هیچ چیز در این دنیا وجود ندارد که بتواند به ما آسیب برساند.مطلقاً هیچ چیز؛ به یک دلیل ساده: چون اصلاً جهانی وجود ندارد.
یک مشکل ، یک راه حل
۱۱ خرداد ۱۴۰۵
کنت واپنیک
بخشی از تفسیر دکتر واپنیک از درس ۷۹ : «باشد تا من مشکل را تشخیص دهم تا بتواند حل شود» در کتاب «سفری در ژرفای کتاب کار دورهای در معجزات »
چه کسی میتواند ببیند که یک مشکل حل شده است اگر فکر کند که مشکل چیز دیگری است؟حتی اگر پاسخ به او داده شود، نمیتواند ربط آن را بیابد.
همه ما همعقیدهایم که پاسخ به ما داده شده است—یعنی روحالقدس، عیسی، یا کتاب "دورهای در معجزات".اما ما ارتباط و کارایی این پاسخ را درک نمیکنیم، زیرا تصور میکنیم که این پاسخ به "جسم و تن" مربوط میشود—یعنی قرار است از طریق بخشیدن دیگران، ما را شادتر، سالمتر و ثروتمندتر کند و این رؤیا (زندگی مادی) را بهبود ببخشد.بنابراین ما ارتباط مستقیم این کتاب (دوره) با مسائل خود را درک نمیکنیم.علاوهبر این، ما هنوز کاملاً نپذیرفتهایم که واجد یک ذهن هستیم—در واقع، ما فقط یک ذهن داریم—و جسم صرفاً بازتاب و فرافکنی (پروجکشن) آن است، و بنابراین هرگز نمیتواند مسئله اصلی و واقعی باشد.
دلیل اینکه کتاب "دورهای در معجزات" اغلب به نظر میرسد کارگر نمیافتد، این است که شاگردانش آن را بیارتباط [به مسائل واقعی خود] جلوه میدهند.آنها از این کتاب برای هدفی که عیسی آن را عطا کرده است استفاده نمیکنند؛ هدفی که عبارت است از بازگرداندن مسئله به ذهن، تا به ما کمک کند بفهمیم چرا اینقدر سرسختانه اصرار داریم که پاسخی را که از قبل در درون ما حضور دارد، نپذیریم.آن سطور را به یاد بیاورید که در آنها عیسی از هلن میخواهد به یاد داشته باشد که هدفِ این دوره که به او دیکته میکرد، بازگرداندن این آگاهی به او بود که ذهنش قدرت انتخاب "ایگو" را داشته است، تا اکنون بتواند "روحالقدس" را انتخاب کند :
اگر من میان پندارهای تو و نتیجههای آنها مداخله میکردم، در قانون اساسی علت و معلول دست میبردم؛ یعنی بنیادینترین قانونی که وجود دارد.اگر من قدرت تفکر خودت را کمارزش میشمردم، به سختی میتوانستم تو را یاری دهم.این در ضدیت مستقیم با قصد این دوره خواهد بود.بسیار مفیدتر است که به تو یادآوری کنم که از پندارهایت با دقت کافی محافظت نمیکنی.
دلیل اینکه ما دوباره تلاش میکنیم قدرت تفکر خود را دستکم بگیریم و آن را ناچیز جلوه دهیم، این است که نمیخواهیم فردیت یا "خاص بودن" خود را رها کنیم.شاید بتوانیم بپذیریم که جسم نیستیم، اما حاضر نیستیم این واقعیت را رها کنیم که واجد یک شخصیت خاص هستیم.
بنابراین، به عنوان مثال، ممکن است فکر کنیم که اگر بمیریم هم باکی نیست، چون شخصیتی وجود دارد که باقی میماند و جان سالم به در میبرد.ما نمیخواهیم "خاصبودنِ" خود را رها کنیم، چرا که این ویژگی، وجود ما را به عنوان یک "فرد" تأیید و احراز میکند.زادگاه و موطن این "خود" (خویشتنِ ساختگی)، در ذهن است؛ همان ذهنی که اکنون دسترسی به آن بر اساس فرامین بیرحمانهٔ استراتژیِ "بیذهنی" (غافلسازیِ) ایگو ممنوع شده است.
به طور خلاصه، تا زمانی که به حرف ایگو گوش بسپاریم، کتاب "دورهای در معجزات" هرگز اثربخش نخواهد بود، چون هیچوقت ارتباط و ضرورتش را درک نخواهیم کرد.ما گمان خواهیم کرد که هدف این کتاب، حل کردن مسئله ای در خارج از ذهنمان است.با این حال، تمام کاری که ما انجام میدهیم تلاش برای حل یک مسئلهٔ واهی و غیرواقعی است؛ به این صورت که پاسخِ (بخشش )را برمیداریم اما آن را برای مسئلهای اشتباه به کار میبندیم.پاسخ در ذهن ما باقی میماند، و از این رو عیسی و دورهاش به ما کمک میکنند تا به همان جایگاهِ اصلاح بازگردیم: موطنِ درستاندیشیِ روحالقدس
این موقعیت تو در حال حاضر است.پاسخ را داری، اما هنوز مطمئن نیستی که مشکل چیست.
انتخاب واقعی
۹ خرداد ۱۴۰۵
کنت واپنیک
مربوط به درس ۷۸ کتاب سفری در ژرفای کتاب کار دورهای در معجزات - دکتر واپنیک
ما فکر میکنیم تصمیماتی که میگیریم بین گزینههای الف و ب است؛ انتخابهایی که همیشه بیرونی و ظاهری دیده میشوند.آیا این شخص را ببینم یا آن یکی را؟ این غذا را بخورم یا چیز دیگری؟ به اینجا بروم یا به آنجا؟ عیسی به ما میگوید این انتخابها صرفاً پوستههایی هستند که انتخاب اصلی و زیرین را پنهان میکنند: آیا من «نَفْس» (ایگو) را انتخاب میکنم یا «روحالقدس» را؟ حمله را یا بخشش را؟ کینهها را یا معجزات را؟
هر گلایهای مانند یک سپر تیره از نفرت در برابر معجزهای است که میخواهد پنهانش کند.
به هدفمند بودن کینهها و رنجشها توجه کنید.ما دیدهایم که در کتاب «دورهای در معجزات»، هدف است که بسیار مهم است و عیسی بیان میکند تنها سوالی که باید درباره هر چیزی بپرسیم این است: «این برای چیست؟هدفی که ما به یک موقعیت میدهیم، تمام معنایی است که آن موقعیت دارد.به طور مستقیم در اینجا اشاره میشود که رنجش یک ابزار دفاعی است؛ «سپر تاریکی از نفرت» که ما را از انتخاب معجزهای که «قصد پنهان کردنش را دارد» بازمیدارد.
بنابراین، ما هرگز به آن دلایلی که خودمان فکر میکنیم، عصبانی یا قضاوتگر نیستیم.ما باور داریم که خشم ما ناشی از چیزی در بیرون ماست، یعنی رفتار یا گفتار یک شخص، یا موقعیتی که دوستش نداریم.با این حال، این عبارت به ما میفهماند که هدف واقعی — یعنی محتوای زیرینِ فکرِ حمله — تمایل ما برای پنهان کردن معجزه از دیدگانمان است.
و وقتی تو آن را پیش چشم خود برمیافرازی، معجزهٔ ورای آن را نخواهی دید.
چرا ما نمیخواهیم معجزه را ببینیم؟ اگر آن را میدیدیم، به درون ذهن خود نگاه میکردیم و متوجه میشدیم دلیل ناراحتی ما این است که ما خودمان انتخاب غلط را ساخته ایم.به عبارت دیگر، ما رویابینِ رویاهای خود هستیم، و بنابراین تنها کسانی هستیم که قدرت تغییر دادن آنها را داریم؛ و این آخرین چیزی است که «نَفْس» (ایگو) در این دنیا میخواهد ما کشف کنیم.
آنچه باور به واقعیت داشتنِ ایگو را حفظ میکند، این واقعیت است که ما به یاد نمیآوریم خودمان آن را ساختهایم.ایگو به خودیِ خود هیچ وجودی ندارد، به این معنی که دنیای برخاسته از آن نیز وجود خارجی ندارد.واقعیتِ ظاهریِ آنها، صرفاً بر پایه قدرت ذهنِ «فرزند» در باور داشتن به آن استوار است
مشکل «نَفْس» (ایگو)، برای یادآوری بحثهای قبلیمان، عشقِ خداوند نیست؛ چرا که ایگو اصلاً چیزی از آن نمیداند.مشکل اصلی آن، «تصمیمگیرنده» است؛ یعنی همان قدرتِ ذهنِ «فرزند» برای انتخاب کردنِ ایگو این بدان معناست که در هر لحظهٔ مشخص — یعنی در آن «لحظهٔ مقدس» — فرزند میتواند آن قدرت را پس بگیرد و در عوض، معجزهٔ روحالقدس را انتخاب کند.با این کار، ایگو ناپدید خواهد شد، همانطور که وجود فردی (و مجزای) ما نیز از بین میرود.
بنابراین، ترسِ واقعیِ ایگو همین است: «رستگاری و رهایی»، نه مصلوب شدن و عذاب.ایگو برای اطمینان از اینکه چنین اتفاقی رخ ندهد، یک سیستم فکری بسیار پیچیده و ماهرانه از گناه ، تقصیر و ترس را میسازد و اینها را به درون دنیای خاصی منعکس میکند که در آن بتوانیم به شکلی موجه، کینهها و رنجشها را در خود نگه داریم.این رنجشها در برابر احساس جرمِ ذهن دفاع میکنند، و آن احساس جرم نیز به نوبه خود در برابر عشقی که در ذهن ماست، دیواری دفاعی میسازد.بنابراین، «سپر نفرتِ» ایگو ما را از دیدن معجزه بازمیدارد و در نتیجه مانع از آن میشود که هرگز آن را انتخاب کنیم.
اگرچه تمام این مدت در نور انتظارت را میکشد، اما تو به جای آن، گلایههای خود را میبینی.
معجزهٔ اصلاح و دگرگونی در انتظار است، که در نهایت به معنای همان «یگانهای» است که خودِ اصلاح است.در نتیجه، اگر میخواهید عشقِ روحالقدس را از خود دور نگه دارید، تنها کافی است با یک نفر وارد جنگ و دعوا شوید.عیسی در کتابچه راهنمای آموزگاران، در مورد آرامش الهی، همین مطلب را بیان میکند:
صلح خداوند هرگز نمیتواند وارد جایی شود که خشم است، زیرا خشم مجبور است وجود صلح را انکار کند.کسی که خشم را به هر نحو یا شرایطی موجه میبیند، اعلام میکند که صلح بیمعنی است، و مجبور است باور کند که وجود ندارد.
خشم مانند یک سپر یا دیوار استوار است که عشق خداوند در پشت آن قرار دارد.اگر از این عشق میترسید — با علم به اینکه در حضور آن، «خاص بودنِ» شما ناپدید میشود — آن را با جنگیدن با یک نفر دور نگه میدارید؛ چه به صورت فیزیکی، چه کلامی، یا در افکار خودتان.شکلی که خشم به خود میگیرد اهمیتی ندارد، چرا که پویایی و سازوکار آن یکسان است: تاریکیِ کینهها و رنجشهای ما، معجزهٔ نور را پنهان میکند.
دورهای در معجزات | ۹ اسفند ۱۴۰۴
۹ اسفند ۱۴۰۴
دورهای در معجزات
اما دنیای واقعی این قدرت را دارد که حتی در اینجا تو را لمس کند، زیرا تو به آن عشق میورزی.و آنچه که با عشق فرا میخوانی نزد تو خواهد آمد.عشق همیشه پاسخ میدهد، در حالی که نمیتواند درخواست کمکی را رد کند، یا نالههای درد را نشنود که از هر نقطه از این دنیای غریب که ساختهای اما نمیخواهی به سویش برخاسته میشوند.تنها چیزی که نیاز داری تا این دنیا را در ازای چیزی که نساختهای با خوشحالی رها کنی، ارادهمندی برای آموختن این است که آن چیزی که ساختهای غیرحقیقی است.
دورهای در معجزات | ۲ اسفند ۱۴۰۴
۲ اسفند ۱۴۰۴
دورهای در معجزات
نفس آن بخشی از ذهن است که به تقسیم باور دارد.چگونه بخشی از خداوند میتواند خود را جدا کند بدون اینکه باور کند در حال حمله به او است؟ما پیشتر در مورد مشکل اقتدار صحبت کردیم که مبتنی بر مفهوم غصب قدرت خداوند است.نفس باور دارد که این همان کاری است که تو انجام دادهای، زیرا باور دارد که او خودِ تو است.اگر خود را با نفس یکی بدانی، ناگزیری خودت را گناهکار ادراک کنی.هرگاه به نفس خود پاسخ دهی، احساس گناه را تجربه خواهی کرد و از مجازات خواهی ترسید.نفس به معنای واقعی کلمه یک پندار ترسناک است.هر چقدر هم که ایدهٔ حمله به خداوند برای یک ذهنِ عاقل مضحک باشد، هرگز فراموش نکن که نفس عاقل نیست.او نمایندهٔ یک نظام موهوم است، و برای آن سخن میگوید.گوش دادن به صدای نفس به این معنی است که تو باور داری که امکان حمله به خداوند وجود دارد، و بخشی از او توسط تو گسسته شده است.سپس ترس از انتقامِ بیرونی میآید، زیرا شدت احساس گناه چنان زیاد است که ناگزیر است فرافکنی شود.




